‫آسیمه سر رسیدی،از غربت بیابان

دل خسته دیدمت از آزار خیس باران

وامانده در تبی گنگ ناگه به من رسیدی

من خود شکسته از خود در فصل ناامیدی

در برکهءدو چشمت نه گریه و نه خنده

گم کرده راه شب ها سرگشته چون پرنده

من راه به خلوت عشق هرگز نبرده بودم

‫پیدا نمی شدی تو،شاید که مرده بودم

 

من با تو خو گرفتم از خنده ات شکفتم

چشم تو شعر من بود تا این ترانه گفتم

در خلوت سرایم یک باره پر کشیدی

آنگاه ای پرنده بار دگر پریدی

من راه به خلوت عشق هرگز نبرده بودم

پیدا نمی شدی توشاید که مرده بودم


 

نوشته شده توسط ماندانا در سه شنبه ششم فروردین 1387 ساعت 22:57 موضوع | لینک ثابت