
کنار پنجرهء کوچک خویش
پوشیده از غبار بطالت
نشسته ام تنها
و تکه ابری کوچک
از کنار ذهن من و پنجره
می گذرد ...
چه دلتنگ می روی ابرکم
چه آشنا پریشان می شوی
دلدار من تو را آه کشیده شاید
که اینگونه
به روزن خانهء من می نگری
آرام تر ...
اندکی آهسته تر ...
ابرکم بارید ...
تنها قطره ای کوچک
بر گونه های من و پنجره
که سخت غم خوار هم بودیم .
نوشته شده توسط امیر در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 ساعت 7:47 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY