تبليغاتX
ویلای اختصاصی - ورود اکیدا ممنوع
 

تردید

تق ... تق ... تق ...
هق ... هق ... هق ...
منم که بغضم را به درب خانه تو می کوبم
باز کن
هر صدائی که صدای تو نیست می گریاندم
آرام
آرام
آرام ...
در من کسی اما
آنچنان زار می گرید
که بی تابیم را به سخره می گیرد
کسی در من تو را می فهمد
مرا هم
کسی در من اشگ از گونه های من می سترد
از گونه های تو هم
اینگونه که تو به تردید نشسته ای


تلخ می دانم

قفل در نمی چرخد

در نیمه بسته حتی

باز نمی شود

تق ... تق ... تق ...


 

نوشته شده توسط امیر در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 ساعت 20:16 موضوع | لینک ثابت


من اگه نباشم


من نباشم کی تو رؤیا ، موهاتو ناز می کنه ؟
کی با بالای شکسته با تو پرواز می کنه ؟
راس بگو من که نباشم اخمای پیشونیتو
کی میاد دونه دونه با حوصله باز می کنه ؟
من نباشم کی می شینه تا سحر بالای سرت ؟
کی میاد برداره اشکو از رو چشمای ترت ؟
من نباشم کی میاد موقع رفتن اشکاشو
می کنه بدرقه ی راه بلند سفرت ؟
من نباشم کی گلای خواهشت رو آب میده ؟
کی به فریادت با حس عاشقی جواب می ده ؟
راس بگو به غیر من کدوم دیوونه ای میاد
واسه هر اشاره کردنت دو تا کتاب می ده ؟
من نباشم کی میاد با خواهش و با التماس
با یه عالم گل ارکیده و کلی گل یاس
منت چشماتو می کشه فقط به این امید
که بهش بگی برو ، شعرای تو پر از خطاس
من نباشم کی میاد ناز نگاتو می خره ؟
کی میاد دنبال تو تو رو تا خورشید می بره ؟
من نباشم کی میگه همیشه حقا با توا ؟
واسه ی خاطر تو جون می ده پشت پنجره
من نباشم کی می باره تو زمون تشنگیت ؟
کی می خواد تو رو مث من تو تموم زندگیت ؟
من نباشم کی با چشمای تو سازشش می شه ؟
با تموم مهربونی و غم و دیوونگیت
من نباشم کی واسه خوابت لالایی می خونه ؟
تو تو هر هوایی باشی ،‌ باز تو دنیات می مونه ؟
من نباشم کی بهت می گه بازم عاشقتم ؟
اگه حتی دلمو بشکنه و برنجونه
من نباشم کی تحمل می کنه کار تو رو ؟
با رقیب گشتنا و اذیت و آزار تو رو
تو خودت داور میدون شو بگو من نباشم
کیه که جواب نده تلخی رفتار تو رو ؟
من نباشم کی برات قصه می گه تا بخوابی ؟
کی میاد سراغ رؤیات تو شبای مهتابی ؟
من نباشم کی بیداره تا تو خوابت ببره ؟
کی قایم می شه لای ابرا که راحت بتابی ؟
من نباشم کی کلافت می کنه با سوالاش ؟
کی تو رو بهم می ریزه ، با بیان خیالاش ؟
ولی بی انصافیه ،اینم بگم ، من نباشم
کی تو نامه جای اسمت ماهو می ذاره بالاش ؟
من نباشم کی تو هر چیزی بگی گوش می کنه ؟
کی به خاطر تو دنیا رو فراموش می کنه ؟
من نمی گم تو بگو که کی زمون قهر تو
همه ی مردم دنیا رو سیاپوش می کنه ؟
من نباشم کی تو رؤیا درو روت وا می کنه ؟
هر چی که گم می کنی یه جوری پیدا می کنه
واسه ی من افتخاره ، نگی منت می ذاره
ولی که اندازه ی من ، زیبا ‌زیبا می کنه ؟
من نباشم کی به مرغ عشق تو دونه می ده ؟
کی به طاووس قشنگ آرزوت لونه می ده ؟
کی به اون سری که توش عشق یه آدم دیگس
با نهایت جنون و عاشقی شونه می ده ؟
من نباشم کی واست حرفای رنگی می زنه ؟
دیگه کی حرف چش به اون قشنگی می زنه ؟
کی میاد به جای طرحای قدیمی و زیاد
روی نامه طرح برگ توت فرنگی می زنه ؟
من نباشم کی میاد انقدر برات دعا کنه ؟
هر چی برگردونی رو تو ، باز تو رو صدا کنه
کیه که بدونه دیشب با رقیبش بودی و
انقد عاشقت باشه ، بازم بهت نگاه کنه ؟
من نباشم می دونم تو استراحت می کنی
اولش ساده به این نبودن عادت می کنی
اما وقتی فهمیدی راس راسی عاشقت بودم
نمی گی اما یه کم ، احساس غربت می کنی
من نباشم اگه حس کردی یه کم غریب شدی
از یه عاشق یا یه شمع سوخته بی نصیب شدی
بنویس رو کاغذ و بده دس باد بیاره
بنویس فقط تویی ، چون دیگه بی رقیب شدی
من میام گذشته رو می دم دس آب روون
بعدشم با التماس بهت می گم دیگه بمون
اگه پای کسی تو زندگی ما وا نشه
می تونیم با هم بریم تا هفت تا شهر آسمون
من نباشم یه روز امتحان کن و بگو چی شد
اگه امتحان می کردی تو ، چه قد چیزا می شد
بعد امتحان اگه یه وقت کسی بود مث من
نشونم بده بگو شاگرد اولت کی شد ؟
من نباشم می دنم فکر می کنی خود خواهیه
ولی این حقیقته ، قصه آب و ماهیه
هیچ کسی نمی تونه انقد دوست داشته باشه
عشق من یه عشق آسمونی و الهیه
من نباشم ولی نه ،‌ باید خودت بگی بیا
تو باید فرقی بذاری میون عاشقیا
دیگه ما تو عصرمون لیلی و مجنون نداریم
قلبامون سنگی شدن ،‌ رنگ دلامونم سیا
من نباشم به خدا قدر تو رو نمی دونن
دوس دارن باهات بسازن و لیکن نمی تونن
من می رم تا که نباشم ولی یک چیزو بدون
اونا هیچ کدومشون آخر باهات نمی مونن


 

نوشته شده توسط امیر در شنبه سوم فروردین 1387 ساعت 0:34 موضوع | لینک ثابت


باران

 

‫کنار پنجرهء‌‌ کوچک‌ خویش

                                 پوشیده از غبار بطالت

                                                              نشسته ام تنها

و تکه ابری کوچک

                      از کنار ذهن من و پنجره

                                                   می گذرد ...

چه دلتنگ می روی ابرکم

چه آشنا پریشان می شوی

دلدار من تو را آه کشیده شاید

که اینگونه

به روزن خانهء من می نگری

آرام تر ...

اندکی آهسته تر ...

 

ابرکم بارید ... 

تنها قطره ای کوچک

بر گونه های من و پنجره

که سخت غم خوار هم بودیم .


 

نوشته شده توسط امیر در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 ساعت 7:47 موضوع | لینک ثابت


حکایت مرد ناشناس


نمی دانم کجا خواندم که کسی پرسیده بود: راستی اگر چشمان گنجشگی را در بیاورند تا کجا
 می تواند بپرد . این سوال معمای سرنوشت من بود و من جواب آسان آن .
- از خود فراتر نرفتم .
و این را تنها من می دانستم وآن دیگری که لمس گردی چشمان متحیرم در دستان گلگونش
 هنوز گرمای نئشه آوری داشت .
دیده در کار دیدن نبود و نگاه تاریک من نشانه ها وشناسه ها را در جهلی خود خواسته
 گم می کرد . دیوارها وبن بست ها را به سر سختی سر خویش آزمودم .
سرشکسته گی نام خانوادگی من شد .
                                               ..............
امروز روز اول دی ماه است
من راز فصل ها را می دانم و حرف لحظه ها را می فهمم
نجات دهنده در گور خفته است
                  و خاک خاک پذیرنده
                                         اشارتیست به آرامش
 
                                                 .............
 
پدر نشسته بود همان جا که تو نشسته ای اکنون .کنار سماور صمیمیی مادر که چای
مدامش همیشه مهیا بود و تکیه داده بود به پشتی همیشگی اش و از پشت روزنامه ای
 که نمی خواند دست های لاغر و استخوانیش می لرزید.
پدر چه دیده بود در آن نوشته های خاکستری که هیچ نمی گفت ؟
با کدام ترس به خانه آمده بود که سخت بیجان بود ؟
- پدر چگونه آنهمه کوچک شده بودی که از ورای روزنامه ای حقیر هم حتی قد نمی کشیدی ؟
و من نشسته بودم همین جا که باز نشسته ام اینک و عروسک کودکیم در دستهای کوچکم
 مهربان می خندید.
- پدر نگاه کن ... ببین چه دامنی از آسمان برایش دوخته ام ... تور ابرهایش را ببین که چه
 زیبا بر روی ساق های قشنگ عروسکم می چرخند .
عروسکم سر به زیر داشت و خجل بود و چشمان آبی اش شادمانه می درخشید .
پدر اما در کار نبردی جانکاه بود و خس خس نفس هایش حکایت از شکستی نا گزیر داشت .
-کاش سکوت ات را شنیده بودم عروسکم
کاش هراس آبی ات را دیده بودم
کاش اگر ننشستم زمانه می ایستاد . بر خاستم بر فراز روزنامه و پدر که سخت در گیر و دار
 هم بودند .
پدر ببین ... نمی شود که ندیده بگیریش ... ببین .
اصرار دیدن عروسک بود که چون خاری در چشم پدر نشست یا فریاد آخر جنگی مغلوبه
 که به ناگاه فضای خانه را انباشت .
پدر همه خشم ناتوان اش را بر سر عروسک کوفت وعروسک از دست های من به پرواز
 در آمد .
می دیدم که چگونه لذت آبی پرواز و ترس ارغوانی تکه تکه شدن در او درمی آمیخت .
دستهایم گشاده رو به آسمان بود .خواستم بگیرمش که نیفتد . افتاد درست پیش پای تو .
همانجا که من افتاده بودم آنی پیش .
و صورت خالی از چشم های آبی و لبخندش به تمامی ارغوانی بود. و شباهت یگانه ای با
چهره ی اکنون من داشت .
- عروسکم ... همداستان لحظه های دلتنگی من . نگاه ات را از من مگیر .
 بشنو ... مرا دوباره ب...ش...ن...و .
اگر آنروز بهای جسارت مرا تو پرداختی اینک خونبهای تو را من می ستانم .
به مادرم گفتم همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد .
.....
منجی در خواب آرام خویش صبورانه خفته است
                                        و خاک خاک پذیرنده
                                                      اشارتیست به آرامش.


 

نوشته شده توسط امیر در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 ساعت 21:38 موضوع | لینک ثابت


بوسه

گفتی توی ترک منی اما، ترک من نبودی. یادته گفتم:میای ترک دوچرخه من بشینی،یه دور با هم بزنیم؟.......سرتو بالا انداختی که،نه نمیام،زرنگی؟......

 تو همه اون چیزهایی رو که من نمی دونستم،می دونستی و من اگه فقط یکبار گرمای تنت رو پشت سرم حس می کردم،همه اون چیزایی رو که تو میدونستی، یاد می گرفتم. چرا ترک من ننشستی؟

حالا توی ترک منی. می فهمم حال سیگاری رو که تو ترک می کنی.

سهم من از لبای تو چه اندک بود، اما، سهم بوسه هایی که اونها از لبای تو چیدند،بیشمار. انگار گرفتار بودند که در فراق بوسه های تو می سوختند و خاکستر می شدند.

 با همون چهارتا ،بوسه خاطره که دارم،دود می شم، دور سرت می چرخم،.....کم رنگ میشم ...... تو هوای تو محو می شم و حسرت به ته سیگارکوچیکی می برم که،لای انگشتای تو مونده و هنوز تا خاکستر شدن،

                                       چند تا بوسه دیگه ،از لبای تو کام می گیره.  

- وحسرت خود گیاهی بود که در کنار تنهائی جاده روئید...

     شبنمی بود که بروی گلبرگ های خشک لای کتاب کهنه نشست

شاپرکی بود حسرت

                    که در ذهن بوته نسترن به فراموشی سپرده شد...

  


 

نوشته شده توسط امیر در پنجشنبه دوم اسفند 1386 ساعت 18:40 موضوع | لینک ثابت


نرو

اين روزا عادت همه رفتن ودل شكستنه
درد تموم عاشقا پاي كسي نشستنه
اين روزا مشق بچه ها يه صفحه آشفتگيه
گرداي رو آينه  فقط غم زندگيه
اين روزا درد عاشقا فقط غم نديدنه
مشكل بي ستاره ها يه كم ستاره چيدنه
اين روزا كار گلدونا از شبنمي تر شدنه
آرزوي شقايقا يه شب كبوتر شدنه
اين روزا آسمونمون پر از شكسته باليه
جاي نگاه عاشقت باز توي خونه خاليه
اين روزا كار آدما دلهاي پاك رو بردنه
بعدش اونو گرفتن و به ديگري سپردنه
اين روزا كار آدما تو انتظار گذاشتنه
ساده ترين بهانشون از هم خبر نداشتنه
اين روزا سهم عاشقا غصه و بي وفاييه
              جرم تمومشون فقط لذت آشناييه


 

نوشته شده توسط امیر در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 ساعت 15:49 موضوع | لینک ثابت


خاطرات رو در رو

اگه بخوای می شینم کنار خاطراتت می شم یکی از قشنگاش

اگه خواستی چشمات رو ببند و دستت رو بکش روی صورتم ، منو لمس کن ، بو کن ، ببوسم

بذار طعم بوسه تو واسه یه خاطره ، خاطره بشه

چشمامو می بندم دستامو روی صورتت می کشم ، می بوسمت

می شینم کنار بقیه خاطراتت ، می شم یکی از قشنگترین هاش


 

نوشته شده توسط امیر در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 ساعت 17:19 موضوع | لینک ثابت


سکوت

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من

برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم
که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند
گوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود
برای تو و خویش، روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی که در صداقت خود، ما را از خاموشی خویش بیرون کشد


 

نوشته شده توسط امیر در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 ساعت 22:33 موضوع | لینک ثابت


باران

                                    

گوش کن به آوای ریزش باران گوش کن

                         به آوای مداوم آن گوش کن

با هر قطرهای از باران تو در می یابی که بیشتر دوستت دارم

بگذار در تمامی طول شب ببارد

بگذار عشق من به تو شکوفاتر شود


 

نوشته شده توسط امیر در شنبه ششم بهمن 1386 ساعت 21:45 موضوع | لینک ثابت


گم شدن

می ترسی از اینکه گم شم ، گم می شم ، پیدا می شم حتی اگر کسی که گم شد من نبودم یا اون که پیدا شد . من کس نیستم من هیچکس ام . من احساس دلتنگی عشقم ، حس امیرم ، من امیر احساسم . گم می شم ، پیدا می شم ...


 

نوشته شده توسط امیر در شنبه ششم بهمن 1386 ساعت 0:4 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting