آنگاه خورشید سرد شد و برکت از زمین‌ها رفت و سبزه‌ها به صحرا‌ها خشکیدند و ماهی‌ یان به دریا‌ها خشکیدند و خاک مرده گانش راا زان پس به خود نپذیرفت.شب در تمام پنجرها‌های پریده رنگ ماننده یک تصور مشکوک پیوسته در تر اکم و طغیان بود و راه‌ها ادامهٔ خود راا در تیرگی رها کردند.دیگر کسی‌ به عشق نه اندیشید دیگر کسی‌ به فتح نه اندیشید و هیچ کس دیگر به هیچ چیز نه اندیشید.در غار‌های تنها یی  بیهوده گی به دنیا آمد.خون بوی بنگ و افیون میداد.مرداب‌های الکل با آن بخار‌های گس مسموم انبو ه بی‌ تحرک روشن فکران راا به جرفنا ی خویش کشیدند و موش‌های موذی اوراق زر نگا ر کتب راا در گنجه جو یدن.خورشید مر ده بود خورشید مر ده بود و فردا در ذهن کودکان مفهوم گنگ گم شده یی داشت.آنها قرا بت این lefzehh کهنه راا در مشق‌های خود با لکهٔ درشت ه سیاهی تصویر می‌‌نمودند.بی‌چاره مردم دل مرده و تکیده و مبهوت در زیر بار شو م  جسد هاشان از غربتی به غربتی دیگر میرفتند و میل دردناک جنایت در دست‌هایشان متورم میشد.گاهی جرقه ای،جرقه ناچیزی این اجتماع ساکت بی‌ جان راا یک باره از درون متلاشی میکرد.آنها به هم هجوم می‌‌آوردند،مردی گلو ه زنش راا با کارد میبرید و مادری یکا یک اطفال خود راا در آتش تنور می‌‌انداخت،آنها غریق وحشت خود بودند و حس ترسناک گنا ه کاری  ارواح کور و کودن‌شان راا مفلوج کرده بود.پیوسته در مراسم اعدام وقتی‌ طناب دار چشمان  پر تشنج محکومی راا از کاسه با فشار  به بیرون میریخت  آنها به خود فرو میرفتند و از تصور شهوتنا کی اعصاب پیرو خسته‌شان تیر می‌‌کشید.اما همیشه در حوا شی میدان‌ها این جانی یان کوچک راا میدیدی که ایستاده اند و خیره گشته اند به ریزش مداوم فو ا ر‌ها ی آب.شاید هنوز هم در پشت چشم‌های له شده در عمق انجماد یک چیزه نیم زنده مقشو ش بر جائ مانده بود که در تلاش بی‌ رمقش می‌خواست باور کند صداقت آوا ز آب راا،شاید،شاید، ولی‌ چه خالی‌ بی‌ پایانی.خورشید مرده بود  و هیچ کس نمیدانست که نام آن کبوتر غمگین که از قلبها گریخته ایمان است.اه‌ای صدای زندانی آیا شکوه یاس تو هرگز از هیچ سوئ این شب منفو ر نقبی به سوئ نور نخواهد زد؟اه‌ای صدای زندانی‌ای آخرین صدای صداها... فروغ فرخزادhttp://www.youtube.com/watch?v=XR9x-BQ38lI


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط ماندانا در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 ساعت 3:48 موضوع | لینک ثابت