تبليغاتX
ویلای اختصاصی - ورود اکیدا ممنوع
 

باران

 

‫کنار پنجرهء‌‌ کوچک‌ خویش

                                 پوشیده از غبار بطالت

                                                              نشسته ام تنها

و تکه ابری کوچک

                      از کنار ذهن من و پنجره

                                                   می گذرد ...

چه دلتنگ می روی ابرکم

چه آشنا پریشان می شوی

دلدار من تو را آه کشیده شاید

که اینگونه

به روزن خانهء من می نگری

آرام تر ...

اندکی آهسته تر ...

 

ابرکم بارید ... 

تنها قطره ای کوچک

بر گونه های من و پنجره

که سخت غم خوار هم بودیم .


 

نوشته شده توسط امیر در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 ساعت 7:47 موضوع | لینک ثابت


هیس هیچی نگو

هیس هیچی نگو.................................................................        

  بگذار چشمهایمان رازهای درونمان را با هم گفتگو کنند.

 بگذار تن من با تن تو در هم به پیچندتا پیچک ها عاشق شوند.

هیس هیچی نگو.

بگذار وقتی که لبهایم در لبهایت گم می شوند،

بوی شیر تازه معصومیت،

کودکی امان را به رقص درآورد.

هیس هیچی نگو.

برای فهمیدنت به واژه نیازی نیست،

بگذار فرو شویم در هم،

تا بدانی هرگز از توجدا نبوده ام.

بچرخانم

برقصانم

بخندانم

هیس هیچی نگو

با سرانگشتانت روی پوستم آواز بخوان

و زیر چتر موهایم ،

بوی باران را تجربه کن

برای گفتن دوستت دارم .....

من و تو محتاج هیچ کلامی نیستیم

هیس هیچی نگو

وقتی که می فشارمت

می بویمت

می بوسمت

و مرا به زیر پوست می کشی

وقتی با تو یکی می شوم

گم می شوی در من،،

و پیدامی شوم در تو،،،

و عشق در جانمان.........

زبانه می کشد،،،،،

آه....وایء‌ من.

.هیس...

هیچی نگو. ............


 

نوشته شده توسط ماندانا در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ساعت 2:36 موضوع | لینک ثابت


حقیقت

   

    تو

            یا

              رویای تو

                           کدام عاشق ترند ؟


 

نوشته شده توسط ماندانا در دوشنبه بیستم اسفند 1386 ساعت 20:4 موضوع | لینک ثابت


خانه دوست

‫من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پُر‌ دوست، بر درش برگ گلی می کوبم روی آن با قلم سبز بهار می نویسم :خانه دوستی ما این جاست تا که سهراب نپرسد دیگر :خانه دوست کجاست؟


 

نوشته شده توسط ماندانا در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 ساعت 2:2 موضوع | لینک ثابت


حکایت مرد ناشناس


نمی دانم کجا خواندم که کسی پرسیده بود: راستی اگر چشمان گنجشگی را در بیاورند تا کجا
 می تواند بپرد . این سوال معمای سرنوشت من بود و من جواب آسان آن .
- از خود فراتر نرفتم .
و این را تنها من می دانستم وآن دیگری که لمس گردی چشمان متحیرم در دستان گلگونش
 هنوز گرمای نئشه آوری داشت .
دیده در کار دیدن نبود و نگاه تاریک من نشانه ها وشناسه ها را در جهلی خود خواسته
 گم می کرد . دیوارها وبن بست ها را به سر سختی سر خویش آزمودم .
سرشکسته گی نام خانوادگی من شد .
                                               ..............
امروز روز اول دی ماه است
من راز فصل ها را می دانم و حرف لحظه ها را می فهمم
نجات دهنده در گور خفته است
                  و خاک خاک پذیرنده
                                         اشارتیست به آرامش
 
                                                 .............
 
پدر نشسته بود همان جا که تو نشسته ای اکنون .کنار سماور صمیمیی مادر که چای
مدامش همیشه مهیا بود و تکیه داده بود به پشتی همیشگی اش و از پشت روزنامه ای
 که نمی خواند دست های لاغر و استخوانیش می لرزید.
پدر چه دیده بود در آن نوشته های خاکستری که هیچ نمی گفت ؟
با کدام ترس به خانه آمده بود که سخت بیجان بود ؟
- پدر چگونه آنهمه کوچک شده بودی که از ورای روزنامه ای حقیر هم حتی قد نمی کشیدی ؟
و من نشسته بودم همین جا که باز نشسته ام اینک و عروسک کودکیم در دستهای کوچکم
 مهربان می خندید.
- پدر نگاه کن ... ببین چه دامنی از آسمان برایش دوخته ام ... تور ابرهایش را ببین که چه
 زیبا بر روی ساق های قشنگ عروسکم می چرخند .
عروسکم سر به زیر داشت و خجل بود و چشمان آبی اش شادمانه می درخشید .
پدر اما در کار نبردی جانکاه بود و خس خس نفس هایش حکایت از شکستی نا گزیر داشت .
-کاش سکوت ات را شنیده بودم عروسکم
کاش هراس آبی ات را دیده بودم
کاش اگر ننشستم زمانه می ایستاد . بر خاستم بر فراز روزنامه و پدر که سخت در گیر و دار
 هم بودند .
پدر ببین ... نمی شود که ندیده بگیریش ... ببین .
اصرار دیدن عروسک بود که چون خاری در چشم پدر نشست یا فریاد آخر جنگی مغلوبه
 که به ناگاه فضای خانه را انباشت .
پدر همه خشم ناتوان اش را بر سر عروسک کوفت وعروسک از دست های من به پرواز
 در آمد .
می دیدم که چگونه لذت آبی پرواز و ترس ارغوانی تکه تکه شدن در او درمی آمیخت .
دستهایم گشاده رو به آسمان بود .خواستم بگیرمش که نیفتد . افتاد درست پیش پای تو .
همانجا که من افتاده بودم آنی پیش .
و صورت خالی از چشم های آبی و لبخندش به تمامی ارغوانی بود. و شباهت یگانه ای با
چهره ی اکنون من داشت .
- عروسکم ... همداستان لحظه های دلتنگی من . نگاه ات را از من مگیر .
 بشنو ... مرا دوباره ب...ش...ن...و .
اگر آنروز بهای جسارت مرا تو پرداختی اینک خونبهای تو را من می ستانم .
به مادرم گفتم همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد .
.....
منجی در خواب آرام خویش صبورانه خفته است
                                        و خاک خاک پذیرنده
                                                      اشارتیست به آرامش.


 

نوشته شده توسط امیر در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 ساعت 21:38 موضوع | لینک ثابت


وهم

همه از من می پرسند چرا او؟ و این بی جواب ترین سوال از بدو تولدم تا کنون است! و من به آنها می گویم :از او هیچ چیز نمی بینم جز

هاله ای اسرار آمیز که تمام وجودم را تسخیر کرده است. و آنگاه زیر لب به آرامی از خود می پرسم: به راستی چرا او؟؟؟


 

نوشته شده توسط ماندانا در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 ساعت 14:1 موضوع | لینک ثابت


لعنت بر مردم آزار

فردا یه عالمه کارای مهم دارم واسه همینم بیخوابی زده به سرم و هر        کاری کردم خوابم نبرد.حالا اومدم نشستم روبه روی

                            کامپیو تر جان که :     

      چند راه مردم آزاری یادتون بدم.خوبه نه؟پس شروع میکنیم:             یک:وقتی از کسی آدرسی رو میپرسید،بلافاصله بعد از

جواب دادنش،جلوی چشماش از یه نفر دیگه بپرسین.                  دو:همسرتونو با اسم همسر قبلیتون صدا بزنید.                              سه:وقتی میخواهین بزین دست به آب،با صدای بلند به همه اطلاع بدید.   چهار:روزای تعطیل مثل بقیه روزا ساعتتونو کوک کنید تا همه از خواب بپرن.      پنج:جدول نیمه تمام دوستتونو حل کنید.  

 شش:وقتی عده زیادی مشغول  تماشای تلویزیون  هستند،مرتب کانال عوض کنید.     

 هفت:به کسی که دندان مصنوعی داره بلال تعارف کنید.    

هشت:وقتی با بچه بازی فکری می کنید سعی کنید ازش ببرید.             نه:بوتیک چی رو وادار کنید شونصد رنگ و نوع مختلف پیراهناشو باز کنه و نشون بده و بعد بگید هیچ کدوم جالب نیست و سریع خارج شید.                       ده:اگه سر دوستتون طاسه،مرتب از آرایشگرتون تعریف کنید.              یازده:صابون رو همیشه کف وان حمام بذارید.                            دوازده:شعمهای کیک نولد دیگران رو فوت کنید.                               سیزده:موقع ناهار دریک جمع جزییات تهوع و (گل اب به روتون )استفراق رو که چند روز پیش داشتید،با آب و تاب تعریف کنید.                              چهارده:بادکنک بچه هارو بترکونید.                                                   پانزده:بچه جیغ جیغوی خودتونو به سینما ببرید.                         شانزده:دوستتون رو که پاش تو گچه به فوتبال بازی دعوت کنید.           هفده:نصفه شبا با صدای بلند در خواب حرف بزنید.                             هجده:پیچ های کوک گیتار دوستتونو که ۵دقیقه دیگه اجرای برنامه داره،۲۷۰ درجه در جهات مختلف بچرخونید.                                                               نوزده:با یک پتزا فروشی تماس بگیرید و شماره تلفن پیتزا فروشی روبه رویشو که اونطرف خیابونه،ازش بپرسید.                                                  بیست:شونصد بار به دستگاه پیغام گیر تلفن دوستتون زنگ بزنید و داستان خاله سوسکه روتعریف کنید .موفق باشید.


 

نوشته شده توسط ماندانا در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 ساعت 2:53 موضوع | لینک ثابت


‫شیطونک و آرزوهای من

‫یادمه وقتی بچه بودم،قشنگترین چیزی که توی زندگیم داشتم،یه عروسک کوچولو بود که بر عکس خودم توپول ولپ قرمزی بود،ومن یه دختر بچه ی سیاه و لاغر مردنی بودم که اصلا لپ نداشت.تمام دلخوشیم دوختن لباسای خوشگل واسه شیتونک بود،این اسمو بابا واسه اون گذاشته بود آخه همش می خندید،حتی وقتی که من غمگین بودم و گریه می کردم اون هنوز با چشای آبیش نگام می کرد و می خندید.شبا وقت خواب،زیر پتوم قایمش می کردم و باهاش حرف میزدم،اونم مثل همیشه هی میخندید تا من خوابم می برد.من خندیدن رو از شیطونک یاد گرفتم،باورت میشه؟اون وقتا هیچ آرزویی نداشتم،من بودم و دنیای قشنگم با شیطونکم.یه روز با تکه پارچه های باقی مونده از خیاطی مامان،واسش یه لباس آبی با تورای سفید دوختم،وای که چه ناز شده بود،چقدر رنگ آبی بهش میومد.مامان اینو گفت،می گفت :واسه اینه که چشاش آبیه رنگ آبی بهش میاد.منتظر بودم بابا از سر کارش بیاد و لباس نوی شیطونکو ببینه.بابا خیلی دوسش داشت،وقتی میومد خونه همیشه اول منو می بوسید،بعدشم شیطونکو که همیشه توی بغلم بود ناز می کرد و میگفت:سلام شیطونک خانوم کوچولو حالت چطوره؟این که باباجون حرف نمیزنه همش می خنده.خوب معلومه حالش خوبه که می خنده دیگه.اون روز که بابا اومد خونه،من شیطونک رو قایم کرده بودم تو اطاقم که بابا بپرسه شیطونک کجاست، ومنم بدوم و بیارمشو بگم : 

ایناهاش نگاش کن،و بابا هم از دیدن لباس خوشگل شیطونک تعجب کنه و بگه وای چه لباس نازی،اینو خودت واسش دوختی؟منم با غرور و خوشحالی

‫بگم :

 بله بابا جونم خودم دوختم و بابا یه عالمه خوشحال بشه،منم خوشحال بشم.اما،اصلا اینجوری نشد.بابا اومد

منو بوسید و اصلا حواسش نبود که شیطونک تو بغلم نیست.بابا همیشه تا میومد مامان براش چای می آورد،بابا عاشق چای

بود و سیگار.اول یه چای می خورد بعدشم سیگار می کشید و هی روزنامه می خوند.روزنامه رو می گرفت جلوی صورتش و پشت

روزنامه انگار می خواست قایم بشه که ما نبینیمش،نمی دونم چرا....من که اصلا نمی فهمیدم، توی اون کاغذای بزرگ مگه چی نوشته

شده بود که بابا اینقدر با دقت توش فرو می رفت و حواسش از من و شیطونک دور می شد......هی گفتم باباجون می خوام یه چیزی

نشونت بدم،ولی اصلا نمی شنید.انگار بابا وقتی روزنامه می خوند کر میشد.بازم صدا زدم بابا جون بابا جون.گفت:صبر کن دخترم.هی صبر کردم،صبر کردم،اما آخه چقدر صبر ؟حوصلم سر رفته بود و شیطونکم هم تو بغلم همینجوری داشت می خندید.باز گفتم بابا

جون بابا جون، و این دفعه دیگه شیطونکو از وسط روزنامه راست بردم گذاشتم روی چشای بابا.فریاد بابا بلند شد و زد زیر شیصونک و

شیطونک دو متر پرت شد هوا و خورد رو زمین.بابا هم چشمشو گرفته بود و هی میگفت کور شدم دختر آخه چرا اینقدر تو عجولی؟.....شیطونک رو زمین ولو شده بود،بلندش کردم و نگاش کردم سرش شکسته بود و هنوز داشت میخندید.با گریه رفتم توی اطاقم،بابا اومد دنبالم و گفت:ببینم چی شده؟بعد سر شیطونک رو چسب زد و شیطونک توی دستای بابا داشت می خندید و منم گریه می کردم.بابا گفت ببین خون نیومده پس چیزیش نشده خوب میشه،فردا واست بهترشو می خرم.اون وقت منو گرفت تو بغلش

هی بوسید،هی بوسیدو منم گریه کردم.بعدشم،که رفتم تو جام تا صبح خوابم نبرد،آخه دلم هم واسه خودم هم واسه شیطونکم خیلی می سوخت.بابا برام یه عروسک بزرگ خریداما من اصلا دوسش نداشتم،گذاشته بودش رو به روی تختم که نگاش کنم و بهش عادت کنم اما من نگاش نمی کردم.تا چند روز حرف نمی زدم.هیس هیس شده بودم،فقط شبا زیر پتوم شیطونکو میبوسیدم و گریه می کردم.من فقط شیطونکمو دوست داشتم و از اون عروسک گنده که اصلا نمی خندید و تازه هیچم شیطون نبود خوشم نمییومد.اصلانم خوشگل نبود،مثل خودم لاغر مردنی بودوزشت و نق نقو................................ ................................................ از اون روزا سالها میگذره و من نه تنها به آرزوی کودکانه ام که سالم شدن سر شیطونک مثل اولش بود،نرسیدم،بلکه روزگارم بر خلاف آرزوهایم گذشت.


 

نوشته شده توسط ماندانا در پنجشنبه نهم اسفند 1386 ساعت 1:36 موضوع | لینک ثابت


‫امیر خوبان

‫تو میای تو خاطراتم

میشی اون قشنگتریناش

بوسه میکارم رو لبهات

از همون شیرینتریناش

توی قاب خاطراتم

شاه خوبانش تو میشی

................

            عاشقی جوونه میده

توتموم سرزمیناش

 


 

نوشته شده توسط ماندانا در یکشنبه پنجم اسفند 1386 ساعت 23:36 موضوع | لینک ثابت


ترک عاشقیت

‫این روزا حس آدمی رو دارم که خودش با دستاش داره آروم آروم تکه های تنشو میکنه و دور میندازه،

انگار این چشامه که قراره دیگه نبینه،یا دستام ...که لمس نکنه. 

 انگار قراره قلبمو از جا بکنم،بگم نه طپ.

 به چشام بگم نبین،    به لبام بگم ........نگو......

این روزا خودمو ته چاهی می بینم که دارم دست و پا میزنم ....داد میزنم....

کمک میخوام،اما.......هیچکی صدامو نمیشنوه.....

‫.......................‫........................

انگار یکی از اون بالا داد میزنه..........بمون حالا،

تا هرچی عادت بده

 ترکت بشه اون ته چاه........

عاشقی از سرت بره،

‫عاشقیت شده گناه

 وقتی که خوب آدم شدی،

 خودم میارمت بالا......

‫................................

‫نمی دونه این دیونه

 بد جوری عاشقه    حالا

‫....................

  نه می بینم      نه میشنوم     

 نه دیگه حرفی میزنم

 باشه تو چاهم میمونم  

‫....................

  تو هم بمون همون بالا 

  آدم نمیشی حالاها

‫....................

‫از چاه که بیرون بزنم

  باز می بینی همون منم 

  بی چشمو  گوشو  زبونم

   اما هنوز حرف میزنم 

‫...........................

  دوستت دارم تا زنده ام      

‫زخم نزن به این تنم

‫...........................

  

‫عاشقیت کار تو نیست

‫سنگ میزنی که بشکنم

‫........................

‫باشه تو چاهم میمونم

‫نه می بینم

نه میشنوم

نه دیگه حرفی میزنم

‫........................

‫هیس ام و هیچی نمیگم

‫قلبمو از جا می کنم


 

نوشته شده توسط ماندانا در جمعه سوم اسفند 1386 ساعت 3:15 موضوع | لینک ثابت


بوسه

گفتی توی ترک منی اما، ترک من نبودی. یادته گفتم:میای ترک دوچرخه من بشینی،یه دور با هم بزنیم؟.......سرتو بالا انداختی که،نه نمیام،زرنگی؟......

 تو همه اون چیزهایی رو که من نمی دونستم،می دونستی و من اگه فقط یکبار گرمای تنت رو پشت سرم حس می کردم،همه اون چیزایی رو که تو میدونستی، یاد می گرفتم. چرا ترک من ننشستی؟

حالا توی ترک منی. می فهمم حال سیگاری رو که تو ترک می کنی.

سهم من از لبای تو چه اندک بود، اما، سهم بوسه هایی که اونها از لبای تو چیدند،بیشمار. انگار گرفتار بودند که در فراق بوسه های تو می سوختند و خاکستر می شدند.

 با همون چهارتا ،بوسه خاطره که دارم،دود می شم، دور سرت می چرخم،.....کم رنگ میشم ...... تو هوای تو محو می شم و حسرت به ته سیگارکوچیکی می برم که،لای انگشتای تو مونده و هنوز تا خاکستر شدن،

                                       چند تا بوسه دیگه ،از لبای تو کام می گیره.  

- وحسرت خود گیاهی بود که در کنار تنهائی جاده روئید...

     شبنمی بود که بروی گلبرگ های خشک لای کتاب کهنه نشست

شاپرکی بود حسرت

                    که در ذهن بوته نسترن به فراموشی سپرده شد...

  


 

نوشته شده توسط امیر در پنجشنبه دوم اسفند 1386 ساعت 18:40 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting