بيتفاوت
فروغ فرخزاد
دي ماه 1336
وقتي در اتاق را باز کردم او آنجا کنارِ بخاري روي صندلي راحتياش نشسته بود و در سکوت و آرامشي که او در نظر من بزرگ جلوه ميداد به رويم نگريست و آن وقت مثلِ اين که صداي به هم خوردن پنجرهها ناگهان او را از خوابِ رويا بار و شيريني بيدار کرده باشد آهسته گفت:
«عجب!... شما هستيد، بفرماييد، خواهش ميکنم بفرماييد.»
با اندوه پيش رفتم، قدمهايم مرا ميکشيدند، انتظار نداشتم که بعد از يک هفته دوري و قهر اينقدر بيتفاوت مرا استقبال کند. فکر ميکردم با همة کوششي که او براي پنهان کردنِ احساساتش ميکند باز من خواهم توانست بعد از يک هفته، در اولين ديدار بارقة ضعيفي از شادي و خوشبختي آني را در چشمانِ او بيدار کنم و با اين همه ترسيدم به چشمانش نگاه کنم. ترسيدم در چشمهاي او با سنگي روبهرو شوم که بر روي آن هيچ نشاني از آنچه که من جستوجو ميکردم نقش نشده باشد. پيش خودم فکر کردم:
من نبايد مثلِ هميشه تسليم او باشم، من ميخواهم حرفهايم را بزنم و او بايد گوش بدهد، او بايد جواب بدهد، من او را مجبور ميکنم، و در تعقيب اين فکر با اطمينان و اندکي خشونت در مقابلش ايستادم.
«ميداني که براي چه آمدهام؟!»
مثلِ بچهها خنديد. شايد به من و شايد براي اينکه در مقابل حرفهاي من عکسالعمل خُرد کنندهاي نشان داده باشد. آنوقت درحالي که با يک دست صندلي روبهرو را نشان ميداد و با دستِ ديگرش کتابِ قطوري را که به روي زانوانش گشوده بود ميبست و گفت: «البته که ميدانم، البته، حالا اول بهتر است کمي بنشينيد و خودتان را گرم کنيد، اينجا، نزديک بخاري.»
وقتي روي نيمکت نشستم فکر کردم که او چرا ميکوشد تا با تکرار کلمة «شما» بين من و خودش ديواري بکشد.
آه، بعد از يک سال، بعد از يک سال، من هنوز براي او «شما» بودم. بعد از گذشتنِ روزها و ساعاتي که در آن حال «من و او» ديگر وجود نداشتهايم بعد از لحظات پيوند، بعد از لحظات يکي بودن و يکي شدن.
آن وقت از خودم پرسيدم: چه ميخواهي بگويي، با اين ترتيب و با صداي بلند، بيآنکه خودم توجهي داشته باشم تکرا کردم:
«با اين تريب.»
و صداي او را شنيدم:
«حالا ميتوانيم شروع کنيم.»
سرم را بلند کردم. در آن لحظه آماده بودم تا چون درياي ديوانهاي در مقابلِ او طغيان کنم و به روش بيايم. پنجههايم را گشودم، در لبانم لرزشي پديد آمد، در جاي خود اندکي به جلو خزديم، ميخواستم فرياد بزنم:
«که چه؟ چرا به من راه نميدهي؟ چرا مثل ديواري در مقابلم ايستادهاي؟ يا راهم بده، يا راهم را باز کن، يکي از اين دوتا. هيچوقت نميگويي که از من چه ميخواهي، هيچوقت ندانستم که براي تو چه هستم. بگو، فقط يک کلمه، آن وقت من خوشبخت خواهم شد، حتي اگر کلمة تلخي باشد.
شايد اولين کلمات هم از ميانِ لبانم بيرون آمدند، اما بغض گلويم را فشرد و نگاه او، نگاه او که مانند قهقهة مردگان از سرماي وحشتانگيز و تمسخرآلودي لبريز بود، دهانم را بست و پلکهايم را به زير انداخت. خجلتزده درونم را نگاه کردم و آهسته زير لب گفتم: «آه ديوانه، ديوانه!»
نگاهم از روي انگشتانِ لرزانم به پايين خزيد و به روي گلهاي رنگارنگِ فرشِ قالي، نوک کفشهاي او، زانوانِ لاغرش که طرحِ آن از پشتِ شلوار به خوبي هويدا بود، افتاد؛ و بالاتر، دستش که بيرنگ و باريک بود و دستة عينک رابا هيجان ميفشرد، سينهاش که زندگي در پشت آن گويي بالبخند - خاموشي «زندگي» را مينگريست و چانة محکم و لبهاي لرزانش، و نميدانم چرا بيهوده آرزو کردم که بروم، به جاي دوري بروم و همه چيز را فراموش کنم.
او از جايش بلند شد و درحالي که با قدمهاي کشيدهاش به سوي من ميامد گفت: «و بالاخره هيچ چيز معلوم نشد!»
سرم را با بياعتنايي نوميدانهاي تکان دادم.
«چه چيز را بگويم چه چيز را؟»
به نظرم رسيد که آن چه مرا رنج ميدهد از او جداست، چيزي است در خودِ من و چسبيده به دنياي تاريک من و افزودم:
«قضيه خيلي يکطرفي است نه، من اشتباه ميکنم من بايد بروم و به تنهايي فکر کنم.»
آنوقت او دستهايش را گذاشت روي شانههاي من و روي صورتم خم شد. نفساش داغ بود. گونههاي لاغر و پيشاني بلندش را به گونهها و پيشاني من ماليد و در همة اين احوال من بوي تنش را با عطش تنفس ميکردم و دنياي من در ميان آن بازوانِ مطمئن و در عمق آن چشمهاي خاکستري و سرد، رنگ ميگرفت.
«اگر يک کمي از خودمان بيرون بياييم شايد بتوانيم اطرافمان، و ديگران را هم ببينيم.»
«عزيز من، کلمات خيلي زيبا و در عين حال خيلي تو خالي هستند. ميفهمي چه ميخواهم بگويم، بهتر نيست که قضاوتمان را نسبت به اشخاص، خارج از حدود دنياي مسخرة کلمات تنظيم کنيم؟»
آه، او پيوسته با اين فلسفهها مرا گمراه ميکرد. انديشيدم چه ميخواهد به من بگويد. آيا دوستم دارد؟!
اين اولين ادراکم از گفتههاي او بود. بيآنکه به مقصود حقيقي او توجه داشته باشم، هيچوقت راجع به گفتههاي او عميقانه فکر نميکردم. از اين کار ميترسيدم و پيوسته در همة حرکات و گفتههاي او به دنبال يک اعتراف ميگشتم، اعترافي که به آن احتياج داشتم، ميخواستم راحت بشوم و او زيرکانه با من بازي ميکرد.
با هيجان دستهايم را به دور گردنش حلقه کردم:
«دوستم داري، نه؟ دوستم داري؟»
و در آن حال دلم ميخواست که از فرط شادي گريه کنم، اما او خودش را با اندکي تاثر و حالت رميدهاي از ميانِ بازوانِ من بيرون کشيد، به سوي ديگر اتاق رفت و در مقابل گنجة کتابها ايستاد.
«همهاش حساب ميکني، همهاش به خودت فکر ميکني.»
و آن وقت با هيجان بهطرف من برگشت.
«بيا انسان بشويم، بزرگ بشويم، دوست داشتن و دوست داشته شدن رابه وجود بياوريم.»
آه. دنياي او براي من قابل لمس نبود. دنياي او براي من جسميت نداشت. ميدانستم که چه ميخواهد و چه ميگويد. ميدانستم که فقط ميخندد، فقط ميخندد، فقط ميخندد به همهچيز و به همهکس، حتي به خودش. اما من نميتوانستم مثل او باشم، ميخواستم فرياد بزنم:
«دستم را بگير و با خودت ببر به هرکجا که ميخواهي، شايد يک روز بتوانم با تو به آنجا برسم.»
اما احساس کردم که قدمهايم در سستي و رکودِ وحشتناکي فرو رفتهاند، حس کردم که قدمهايم مرا ياري نميکنند. من هنوز در تارهاي ابريشمين زندگي اسير بودم، مثلِ صدها و هزارها انسان ديگر، به آن اوج رسيدن، به آن وارستگي و بينيازي رسيدن...آه، شايد همة سالهاي عمرم کافي نبودند و من بيهوده تلاش ميکردم: بيهوده تلاش ميکردم تا او را به سطحِ زمين به آن جايي که خودم زندگي ميکردم باز گردانم.
از مقابل گنجة کتابهايش برگشت و کنارِ من ايستاد. مثلِ شيطاني تاريک و وسوسهانگيز بود.
«گفتي اين آخرين بار است که به ديدنِ من ميآيي، نه؟»
قلبم لرزيد. نميخواستم او به همين آساني اين دوري و گسستن را قبول کند، دلم ميخواست دستم را بگيرد و مرا به خودش بفشارد و در صدايش اندوهي باشد و بگويد «تو اين کار را بهخاطر من نخواهي کرد»، اما او خاموش بود. صورتم را به طرفِ تاريکي برگرداندم و نوميدانه گفتم:
«اين طور تصميم گرفته بودم.»
«وحالا چهطور؟»
بيشتر به طرفم خم شد. آه، او نزديکِ من بود، زندگي من بود و من ديگر چه ميخواستم؟
«حالا، حالا،...آه، نميدانم!»
شايد او همين را ميخواست، همين تزلزل و ترديد را و من او را کشف نميکردم. اين خيلي دردناک بود. آنوقت او با اطمينان برخاست.
«شام را با هم ميخوريم.»
من ساعتم را نگاه کردم، هشت و نيم بود و انديشيدم:
«نبايد تسليم بشوم، نبايد مغلوب بشوم.»
و در همان حال گويي او با نگاهش به من ميگفت:
«دختر کوچولوي احمق، فتح و شکست چه معني دارد...آيا دوست داشتن براي تو کافي نيست؟»
«البته شام ميخوريم، اما بعد...»
و او با خونسردي گفت:
«بعد هر طور که دلت ميخواهد رفتار کن.»
«من اينجا نميمانم.»
و فقط اين حرف را زدم تا او بگويد «بمان» و لااقل يکبار از من با «کلمه»، کلمهاي که در گوش من صدا ميکند، چيزي خواسته باشد.
«اما او خنديد، خندهاش رنجم ميداد، چون ميدانستم که همه چيز را در من ميخواند.»
«البته اگر بخواهي، ميروي.»
من بيآنکه خودم بخواهم التماس ميکردم با جملاتي که هيچ مفهوم ديگري جز تضرع نداشت و او...او مرا خُرد و مغلوب ميکرد، بيآنکه لحظهاي از آن اوجِ بينيازي پايين آمده باشد.
آهسته گفتم:
«نه، اگر تو بخواهي ميمانم...و در غير اين صورت...»
نگاهش را با دقت به چشمان من دوخت، مثل اينکه ميخواست بگويد: «بازي نکن، من دست تو را خواندهام، و با لحن کنايهآلودي گفت:
«من عادت نکردهام امر کنم. بهخصوص در مقابلِ خانمي... تو ميداني که در اين مورد خودت بايد تصميم بگيري.»
ميز کوچکش را جلو کشيد.
«شراب خوبي هم در خانه داريم.»
من ميدانستم که تسليمم و تلاشي نکردم. هيچچيز نگفتم. ميترسيدم که تا مرحلة زنِ حسابگري تنزل کنم.
در مقابلِ من پشتِ ميز نشست و درحالي که جام را پُر ميکرد به شوخي گفت:
«آنهايي که با زبانشان به آدم فحش ميدهند با قلبشان آدم را نوازش ميکنند.»
و با لبخند پُرمعنايي به صورت من نگاه کرد.
شب تاريک و سنگين بود و آتش در بخاري با زمزمة ملايمي شعله ميکشيد. خسته و نااميد سرم را بلند کردم و اطراف را نگريستم. همهاش کتاب، کتاب، کتاب، همة ديوارها از قفسههاي کتاب پوشيده شده بود و او در ميان اين همه کتاب زندگي ميکرد.
و ناگهان حس کردم که او برايم سنگين و غيرقابل درک است. نميتوانم تحملش کنم، حس کردم که از او دورم. آنوقت سرم را در ميان دو دست گرفتم و به تلخي گريستم.
«آه خداي من، پس من چه بايد بکنم؟»
و او با خونسردي گفت:
«دوستِ کوچکِ من نوشيدنيات را بخور، آنوقت ميرويم در آن اتاق دراز ميکشيم و من براي تو قصه ميگويم.»
سرم را بلند کردم. چيزي در چشمهايش ميسوخت. حس کردم که پلکهايم داغ و سنگين ميشوند. رويايي روي پيکهايم ايستاده بود. شب در ظلمت نفس ميکشيد، اما به نظرم رسيد که از پشت شيشههاي پنجره آفتاب به درون اتاق نفوذ ميکند...
از کتاب شناختنامه فروغ – شهناز مرادي کوچي – نشر قطره
حروفچين: علي چنگيزي
نوشته شده توسط ماندانا در یکشنبه سی ام دی 1386 ساعت 22:28 موضوع | لینک ثابت
نسرین مدنی
وعشق ومیل و نفرت ودردم را
در غربت شبانه قبرستان
موشی به نام مرگ جویده است
فروغ
- من از کتونی های بند دار سفید بدم می آید.
- از چی خوشت می آید؟
- از" مرده شور قیافه ات را ببرم ".
- بابایم می گوید :" از روزی من مرده شور شدم که اشتباهی درشنا سنامه ام به جای مریدی نوشتند مردگی ".
بابا می گوید: "اگر مریدی بودم شاید مرید درویش سر کوچه مان می شدم ".
ولی حالا هم راضی است. عوضش مرده شور خوبی شده است و وقتی درویش سر کوچه مان مرد، خیلی برای سشتنش زحمت کشید . تمام چرک زیر پایش ،لای گوشش ونافش وخلاصه تمام چرک سوراخ وسنبه های تنش را گرفت.
بابا به خم وچم هیکل آدم ها خوب آشناست مثل مامان . مامان بیشتر از خاله احساس مسئولیت دارد. خاله همیشه به مامان می گوید: " کی می میری خودم بشورمت و کفنت کنم تا همه کاره مرده شور خانه بشوم ".
بابا همیشه می گوید: " در هر کاری آدم باید خوبش باشد حتی مرده شوری . باید مرده شور خوبی باشی ".
مثلا همین بابای من خوب می داند سوراخ ناف مرده چاق ولاله گوش شکسته کشتی گیر وانگشت های کپره بسته کارگر را چطور بشورد.
- ما اینجا راحتیم . چاه قبر اما جای خوبی برای ماست. بابا که هر شب با دوست های عمله اش دور منقل اند وحواسش به ما نیست. خانه هم کوچک است وتازه آنجا یکی ما را پیدا می کند . همین جا خوب است.
- پستان هایت را دوست دارم راحیل. حتی اگر توی چاه قبر با هم بخوابیم با توی رختخواب هیچ توفیری ندارد. جای خوبی را پیدا کردیم که هر شب باهم باشیم. قطعه پانزده ردیف بیست وهفت.
- راحیل، چرا تنت همیشه سرد است، فقط وقتی می مالانمت گرم می شوی ، بعدش دوباره سرد می شوی.
- عوضش تو همیشه گرم و کثیفی. بوی عرقت آدم را می کشد اما من دوسشان دارم. کاش می شد پوتین سربازی ات را ببرم خانه بشورم اما می ترسم خاله بفهمد و به مامان بگوید.
صادق لبش را به پستان راحیل چسباند و گفت: " پستان هایت را دوست دارم راحیل ".
آخر شب ها که صادق به قبرستان می رفت و با راحیل پنهانی به قطعه پانزده ردیف بیست وهفت می رفت ، راحیل از همه چیز حرف می زد. وقتی صادق مست بغل خوابی بود راحیل مثل گل می شکفت و از هر دری برای او حرف می زد. خیلی اوقات صادق خوابش می برد اما راحیل می گفت و می گفت تا دم دم های صبح که صادق بر می گشت سرباز خانه.
- وقتی معلم ادبیتمان گریه کرد وگفت:" دخترم تو تصادف فوت کرد ". من خیلی ناراحت شدم. فکر کردم چه کاری می توانم برای معلممان بکنم آخر خیلی دوستش داشتم. دیدم تمام کاری که می توانم بکنم این است که سفارشش را بکنم. مثل بقیه آدم ها که همیشه سفارش همدیگر را می کنند . گفتم:" خانم معلم، قول می دهم به مامانم سفارشش را بکنم که خوب بشورتش، خودم هم در مرده شویی اش کمک می کنم ". من حرف بدی نزدم اما معلم ازپشت میز خودش را به ته کلاس، به صندلی تکی ام رساند وکشیده محکمی خواباند تو گوشم. تا چند دقیقه گوشم زینگ زینگ می کرد.
- بچه ها لقمه ای را که مامان برایم می گیرد و بهشان تعارف می کنم نمی خورند و می گویند: " بوی نا می دهد ". می گویند:" تو و لقمه ات نجس اید ". حالا خوب است که ما مرده شورها تمیزشان می کنیم وراهی آن دنیا می کنیمشان. می دانی صادق، به مامان می گویم :" بابا از مرده های مرد حمام دامادی می کند ما هم از زن ها حمام عروسی . چون آن ها را آماده می کنیم که تمیز بروند آن دنیا پیش خدا ".
بابا می گوید:" مرده را باید یک جوری شست که دوست داری بشورنت ". بابا می گوید:" معصیت دارد بد بشوری چون مرده ها می روند محضر خدا ونجس باشند خدا غیظش می گیرد و شاید به خاطر همین نجاست آن ها را بفرستد جهنم ".
- بابایت آدم وظیفه شناسی است.
- هیچ فکرش را کردی این چاهی که ما هر شب تویش می خوابیم مال چه مرده ای است؟
- نه.
- مال یک مرده پولدار و چاق. چاقی اش برای ما خوب بود چون هر دویمان اینجا جا می شویم. این مرده ، این چاه را قبل از مردنش خرید وخودش چند بار خوابید این تو. هی گفت :" تنگ است خفه می شوم ". هی گفت:" باریک است جا نمی شوم ". تا آخر آن چیزی شد که خواست.
مرد اما بچه هایش سر ارث و میراث دعوایشان شد و یادشان رفت بابایشان را دفن کنند. بیچاره هنوزتو سرد خانه است.
از خاله پرسیدم چرا دندانت زرد است ؟
گفت:" یک روز مال تو هم زرد می شود ".
گفتم:" نه، نه، من هر شب مسواک می زنم ".
گفت:" مال مسواک نزدن نیست. بوی مرده ها که به آدم بخورد دندانش زرد و پوسیده می شود ".
گفتم:" مرده ها بویشان ضرر نمی رساند .خیلی هاشان خوشبو اند ".
- ببین نگذاشتی یک امشب را حال کنیم. آخر چقدر گریه . بس دیگه.
- صادق ، صادق، افغانی بود . سیزده ساله . دو سال ازمن کوچک تربود. چرا؟ چرا؟ آخربابایش کشتش . گردنش قشنگ بود اما جای چاقو مثل گوسفند قربونی از این طرف گردن تا آن طرف را خط انداخته بود. تنش را بو کردم صادق، بوی سیب می داد. به مامان گفتم :" نیندازش تو حوض سنگی ". گفتم :" با سنگ پا نشورش . بزار با اشکم غسلش دهم. مامان پستانش قد گردوست. گردو ". گوشم تیر کشید. وقتی به خودم آمدم
روی رختخواب بودم. مامان بالا سرم بود . گفت:" به هوش آمدی تخم جن . دختره سلیته با اون جیغ وفریاد مرده شور خونه را روی سرت گذاشتی . والا به خدا ما سر زا هم اینجوری جیغ نمی زدیم ".
صادق ، صادق، دختر افغانی بود با پستان گردویی. صادق کاش همه آدم ها را من دوباره می زاییدم.
صادق با عصبانیت زیر شلواری وپیرهنش را پوشید و پوتینش را به دست گرفت و در حالی که از چاه قبر بیرون می آمد گفت:" مادرت راست می گوید ، نباید اسم دختره دیوانه مرده ای را رویت می گذاشت. تو هم مثل آن مرده ، دیوانه ای راحیل ".
- شوهرت می شوم راحیل. همین الان. ماه هم شاهد ماست. ببین قرصش چه کامله . دارد به ما نگاه می کند." هی ماه تو شاهد باش من در قطعه پانزده قبرستان ردیف بیست وهفت راحیل را به زنی گرفتم. حالا هم چشمت را ببند می خواهم حال زن گرفتن را ببرم ".
- صادق باید همان اول زنت می شدم . آن شب که درد داشتم و تو دستت را گذاشتی روی خاک و گفتی:" الان اینجا خیس می شود ". پرسیدم از چی؟ " گفتی:" ازخون ".
از خاله پرسیدم:" وقتی عروسی کردی باز دندان هایت زرد بود؟ "
گفت:" نه اصلا ".
گفتم:" ولی من می گویم زرد بود ".
خاله با غیض پرسید:" چرا ؟ "
گفتم :" آخر توی عکس های عروسیت اصلا نخندیدی حتی لبخند هم نزدی. چون دندان هایت زرد بوده است نخواستی توی عکس بیفتد تا مثلا یک روزمن خیال کنم تو در عروسیت دندان های سفید داشتی ".
صادق گفت :" می خواهمت ".
- چقدر؟
- قدر مردن.
یاد شعری افتادم . کتابش را ازکتابخانه مدرسه امانت گرفته بودم " ما عشقمان را در غبار کوچه می خواندیم ". یادم است وقتی خواستم کتاب راپس دهم معلم پرورشیمان گفت:" این زن فاسد است ". گفتم:" شعرهایش خوب است خودش هم خوب است ". اخم کرد وگفت:" به خاطر همین شعرها ست که می گویم فاسده ".
صادق من می گویم:" ما عشقمان را در تاریکی قبرستان یافتیم ".
- نگفته بودی شاعرهم هستی !
- همه آدم ها وقتی عاشق می شوند شاعر می شوند.
- مامان سینه بند عروسیش را برایم نگه داشته است. یک روز می بندم.
- اما من که تو این تاریکی نمی توانم ببینم.
- نمی توانی ببینی اما می توانی دستش بزنی. دم دم های صبح یک چیزهایی می توانی ببینی.
- تو ضد بارداری نمی خوری؟
- ضد بارداری چیه؟
- قرص تا بچه دار نشوی.
- وای بچه که خیلی خوبه.
اما باید... راحیل دستش را روی شکم صادق سایید و...
- بچه ها با من دوست نمی شدند. هرجا می رفتم فرار می کردند تا مدیر مدرسه مامانم را خواست. پرونده ام را به مامان داد گفت:" ناچارم، بچه ها ازدختر مرده شور می ترسند . اولیا شکایت می کنند ".
مامان ، بنده خدا، خیلی اصرارش کرد که در مدرسه نگهم دارد، خواست دست مدیر را ببوسد اما او دستش را پس کشید وپشت چادرش قایم کرد.
آخرتصمیم گرفت، ته کلاس توی یک صندلی تکی بشینم.
یک روز زنگ تفریح مدیر چشمش به من خورد. دستی کشید به مقنعه ام و گفت:"می دانم تو دختر خوبی هستی ".
بعد رفت آبخوری بچه ها دستش را شست. خودم را بهش رساندم .صدایش کردم. ترسید. برگشت. گفتم:" خانم مدیر به خدا من نجس نیستم. من نمازم را سر وقت می خوانم ".
صادق گردنش را بوسید ومست گفت:" بوی سیب می دهی راحیل، بوی سیب ".
راحیل زمزمه کرد:" من چنان پرم که روی صدایم نماز می خوانند . کتابش را از مدرسه امانت گرفته بودم ".
- تو حتی یک دوستم نداشتی؟
- چرا داشتم. مشکی دوستم بود.
- مشکی کی بود؟
- بهترین دوستم که کشتنش. حیف که نمی شد بشورمش. آخر چیزی ازش نماند.
- چرا؟
- له اش کردند. توی گوشه حیاط مدرسه با هم دوست شدیم. لقمه ام را تعارفش کردم. کمی بو کشید. این ور وآن ور کرد تا خورد. شریک لقمه هایم بود . شاخ های بلند قشنگی داشت. وقتی می خواست تشکر کند شاخش را توی دهنش می گذاشت. ولی زیبا پیدایش شد وقتی که من و مشکی دوست جان جانی شدیم. نفهمیدم زیبا بالا سرم است. کتونی اش، کتونی سفید بند دارش را گذاشت روی مشکی. کاش می شد غسلش داد. کاش می شد شستش اما زیبا کتونی اش را سایید زمین وچیزی از مشکی ، دوستم، سوسکم نماند. دوباره گوشم تیر کشید. دیدم تن له شده اش کف کتونی زیبا چسبیده بود.
وقتی به خودم آمدم که مامان پرونده ام را کوبید توسرم. مامان می گفت:" اگر نمی رسیدم مدرسه، مرده ها راهم بیدار می کردی ".
گفتم:" زیبا مشکی را کشت وهیچکی پرونده اش را زیر بغلش نگذاشت ".
ازآن به بعد نخواستم که به مدرسه بروم. قبرستان بهتر ازمدرسه است. مرده ها بهتر اززنده ها.
- می گن از دختر مرده شور نباید زن گرفت.
- اما تو گرفتی؟
- چی؟
- مگر زنت نیستم. حالا که خدمتت تمام شد می خواهی زنت را ول کنی.
- آخر زن گرفتن اینجوری نیست. باید تو محضر ثبت شود. عاقد صیغه را بخواند. شاهد بیاید.
- مگر ماه شاهد ما نبود؟
- آره، ولی ...
- پس چرا مامان و خاله ام را گرفتند؟
- آخر بابایت هم مرده شور است وشوهر خاله ات هم عاشق خاله ات شد اما یک ماه بعد دق کرد و مرد. خودت برایم تعریف کردی.
- تو عاشق من نیستی؟
- چرا ولی...
- اما من عاشقتم. می زنی زیرش که زنت بودم؟
- نه. فکر کن معشوقت بودم.
آخرین بارراحیل سرباز را زیر نور ماه دید، سر تا پایش را برانداز کرد سربازکتونی بنددار سفید پایش بود.
آن شب راحیل سینه بند عروسی مامانش را بسته بود اما صادق راست می گفت:" تو تاریکی که نمی شد دید ".
دوید دوید و خودش را به خانه رساند. گوشش تیر می کشید. مادر رادید که کنار بابایش دراز کشیده است. گفت:" مامان بیدار شو. بیدار شو ".
مادر خواب آلود بیدار شد . "چه مرگته ؟ "
- مامان قرص ضد بارداریمی خواهم.
دیگر صداها را نمی شنید فقط دید پدرمثل فنر از جا پرید. مویش راکشید و سرش را زد . به دیوار. دیوارخونی شد. پدر رفت آشپزخانه.
در ستونی کوچک ازحوادث روزنامه ای دسته سوم چهارم خواندم:" دختر خانواده ای مرده شور که جنینی دو ماه در شکم داشت ، به دست پدرش سر بریده شد. مادر این دختر پانزده ساله در دم سکته کرد و پدر این دخترمتواری است. "
زن جیغ می زد مرده شورتان را ببرم آن سنگ پا را به من بدهید و رو به جسد عریان گفت:" تخم حرام، گذاشتی بچه حرام تو شکمت بکارند. پوستت را می کنم ".
شیارعمیق آن گردن باریک، آدم را یاد کبوترهای طوقی پشت بام های قدیمی تهران می انداخت.
دختری در گور گمنامی دفن شد که نوک پستانش در اثر مالش سنگ پای مرده شور کنده شده بود. شاید اگر زنده بود می گفت:" خاله اثر انگشت صادق روی پستانم با سنگ پا پاک نمی شود ".
شاید اما راحیل دیگر زنده نبود.
راحیل به اندازه یک ستون کوچک درحوادث روزنامه ای دسته سوم چهارم شاید حرف داشت.
نوشته شده توسط ماندانا در یکشنبه سی ام دی 1386 ساعت 21:52 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY